شاهنامه ـ بخش سوم
شاهنامه 3
بخش سوم
ادامه مرگ ضحاک حرکت فریدون
ضحاک بیدادگر از گاو برمایه و مرغزار آگاه شد، روزبانانش بدانجا در آمدند، گاو برمایه را کشتند و هر چه در آنجا یافتند نابود کردند و خان و مال فریدون را بآتش در کشیدند.
* خبر شد بضحاک بد روزگار <><> از آن گاو برمایه و مرغزار *
* بیامد از آن کینه چون پیل مست <><> مر آن گاو بر مایه را کرد پست*
* سبک سوی خان فریدون شتافت <><> فراوان پژوهید و کس را نیافت *
چون فریدون شانزده ساله شد از فراز کوه البرز فرود آمد، راه خان و مان مادر خویش پیش گرفت و از مادر نام و نشان خاندان خویش بپرسید. فرانک بدو گفت: پدر آبتین از تخمه شاهی بود، مردی بود دانا و بی آزار، نژادش به تهمورث میرسید. آنگاه که ضحاک در جستجوی تو بود من ترا پنهان کردم، پدرت گرفتار روز بانان ضحاک شد، مغز سرش خورش دو مار کتف او گردید. سر انجام بناچار ترا به بیشه ای بردم و در آنجا گاو پر رنگ و نگاری ترا شیر داد، آن مرغزار و آن گاو نیز از گزند بر کنار نماند، روز بانان ضحاک آن خان و مان را فرو ریختند و بسوختند.
فریدون پس از آنکه دریافت چه بسر پدرش و دایه اش گاو برمایه رفت دلش پر درد گشت و خونش بجوشید، بر آن شد که کین جوید و دمار از روزگار ضحاک ستمگر بر آورد.
* چو بگذشت بر آفریدون دو هشت <><> ز البرز کوه اندر آمد بدشت *
* بر مادر آمد پژوهید و گفت <><> که بگشای بر من نهان از نهفت *
* بگو مرمرا تا که بودم پدر <><> کیم من ز تخم کدامین گهر *
* فرانک بدو گفت کای نامجوی <><> بگو ترا هر چه گفتی بگوی *
* تو بشناس کز مرز ایران زمین <><> یکی مرد بد نام او آبتین *
* زتخم کیان بود و بیدار بود <><> خردمند و گرد و بی آزار بود *
* پدر بد ترا و مرا نیک شوی <><> نبد روز روشن مرا جز بدوی *
* چنان بد که ضحاک جادو پرست <><> از ایران بجان تو یازید دست *
* ازو من نهانت همی داشتم <><> چه مایه ببد روز بگذاشتم *
* پدرت آن گرانمایه مرد جوان <><> فدا کرد پیش تو شیرین روان *
* اَبر کتف ضحاک جادو دو مار <><> برست و بر آورد از ایران دمار *
* سر بابت از مغز پرداختند <><> همان اژدها را خورش ساختند *
* فریدون چو بشنید بگشاد گوش <><> ز گفتار مادر بر آمد بجوش *
* چنین داد پاسخ بمادر که شیر <><> نگردد مگر زآزمایش دلیر *
* بپویم بفرمان یزدان پاک <><> بر آرم ز ایوان ضحاک خاک *
ضحاک شبانروز از بیم فریدون آرام نداشت، همیشه نام او را بر لب داشت. بر آن شد که در بارگاه خویش انجمنی بیاراید و مردم را از هر گروه در آنجا گرد آورد و همه گواهی دهند که او شاه دادگری است و از او بکسی ستم نرفته و جز داد و دهش از او سر نزده. انجمن داد خواهی آراسته شد، از درگاه شاه بانک برخاست که بهر که ستم رفته بدرگاه شاه دادخواهی کند. از میان آنان مردی بنام کاوه بداد خواهی برخاست، خروشید و شاه را سرزنش کرد و گفت: که منم کاوه داد خواه، مرد آهنگرم، ازشاه آتش آید همی بر سرم.
* چنان بد که ضحاک را روز شب <><> بنام فریدون گشادی دو لب *
* زهر کشوری مهتران را بخواست <><> که در پادشاهی کند پشت راست *
* از آن پس چنین گفت با موبدان <><> که ای پرهیز نامور بخردان *
* مرا در نهانی یکی دشمنست <><> که بر بخردان این سخن روشنست *
* یکی محضر اکنون بباید نبشت <><> که جز تخم نیکی سپهبد نکشت *
* زبیم سپهبد همه راستان <><> بدان کار گشتند همداستان *
* بر آن محضر اژدها نا گزیر <><> گواهی نبشتند بر ناو پیر *
* هم آنگه یکایک زدرگاه شاه <><> بر آمد خروشیدن دادخواه *
* ستم دیده را پیش او خواندند <><> بر نامدارانش بنشاندند *
* بدو گفت مهتر بروی دژم <><> که بر گوی تا از که دیدی ستم *
* خروشید و زد دست بر سرزشاه <><> که شاها منم کاوه دادخواه *
* یکی بی زیان مرد آهنگرم <><> زشاه آتش آید همی بر سرم *
عکس های 15 و 16 شاهنامه در : گالری عکس ایران
و گفت هر چند تو بر هفت کشور شاهی، چرا باید از تو ستم بپذیرم. ضحاک از او در شگفت ماند، فرزندش را که گرفتار شده بود بدو باز دادند و خشنودی وی خواستند. ضحاک بدو گفت که بداد خواهی گواهی دهد، کاو خروشی بر کشید. همه کسانی را که در آنجا گرد آمده بودند، از دوزخیان و پیر و دیو اهریمن خواند، این را بگفت و با فرزند خویش خروشان از آن انجمن روی بر تافت. بزرگان بشاه درود گویان پرسیدند که چگونه مرد آهنگری را یارای آن بود که گستاخانه انجمن شاه را بر هم زند و رفتار او مانند همپایگان شاه باشد. شاه گفت: شگفت در این است، آنگاه که او بدادگاه در آمد و گوشم آوای او را شنید، باین میماند که کوه سترگی از آهن میان من و او سر زد.
* ندانم چه شاید بدن زین سپس <><> که راز سپهری ندانست کس *
* تو شاهی و گر اژدها پیکری <><> بباید بدین داستان داوری *
* که گر هفت کشور بشاهی تراست <><> چرا رنج و سختی همه بهر ماست *
* که مارانت را مغز فرزند من <><> همی داد باید بهر انجمن *
* سپهبد به گفتار او بنگرید <><> شگفت آمدش کان سخنها شنید *
* بدو باز دادند فرزند اوی <><> بخوبی بجستند پیوند اوی *
* بفرمود پس کاوه را پادشاه <><> که باشد بر آن محضر اندر گواه *
* چو بر خواند کاوه همه محضرش <><> سبک سوی پیران آن کشورش *
* خروشید کای پایمردان دیو <><> بریده دل از ترس کیهان خدیو *
* همه سوی دوزخ نهادید روی <><> سپردید دلها به گفتار اوی *
* نباشم بدین محضر اندر گوا <><> نه هرگز بر اندیشم از پادشا *
*خروشید و بر جست لرزان زجای <><> بدرید و بسپرد محضر بپای *
* گرانمایه فرزند او پیش اوی <><> از ایوان برون شد خروشان بکوی *
چون کاوه از درگاه بدر آمد، گروهی بر او گرد آمدند، او همه را بدادخواهی همی خواند. چرمی را که آهنگران پیش پای پوشند، در هنگام کوبیدن آهن گداخته بر سر نیزه کرد و فریاد بر آورده گفت: هر که فریدون خواهد بیاید.
* چو کاوه برون شد زدرگاه شاه <><> بر او انجمن گشت بازار گاه *
* همی بر خروشید و فریاد خواند <><> جهان را سراسر سوی داد خواند *
* از آن چرم کاهنگران پشت پای <><> بپوشند هنگام زخم درای *
* همان کاوه آن بر سرنیزه کرد <><> همانگه زبازار بر خاست گرد *
* خروشان همی رفت نیزه بدست <><> که ای نامداران یزدان پرست *
* کسی کو هوای فریدون کند <><> سر از بند ضحاک بیرون کند *
عکس های 17 و 18 شاهنامه در : گالری عکس ایران
او میدانست که فریدون در کجاست، بدرگاه وی روی آورد. چون بدانجا رسید شور و غوغایی بر خاست، چرم پاره او را بر نیزه به فال نیک گرفتند و آن را بدیبای روم و زر و گوهر بیاراستند.
* همی رفت پیش اندرون مرد گرد <><> جهانی برو انجمن شد نه خرد *
* بدانست خود کا فریدون کجاست <><> سر اندر کشید و همی رفت راست *
* بیامد بدر گاه سالار نو <><> بدیدنش آنجا و بر خاست غو *
* چو آن پوست بر نیزه بردید کی <><> بنیکی یکی اختر افکند پی *
* بیاراست آنرا بدیبای روم <><> ز گوهر برو پیکر و زرش بوم *
* فروهشت از او سرخ و زرد و بنفش <><> همی خواندش کاویانی درفش *
خروش فریدون،
از آن پس هر کس بشاهی رسید، آن چرم را بگوهر های گوناگون بیاراست آنچنانکه مانند خورشید درخشان گردید. آنگاه که فریدون گردش گیتی را بر آن گونه با خود سازگار و با ضحاک ناسازگار دید با تاج شاهی بسوی مادر خود رفت و او را با نبردی که ضحاک در پیش دارد آگاه ساخت. فریدون را دو برادر بود، هر دو به سال مهتر از او، یکی بنام کیانوش و دیگری پرمایه. به آنان گفت: بروید آهنگران هنرور بیاورید تا گرزی بسازند، آن دو برادر آهنگرانی جسته بنزد وی آوردند. فریدون پرگاری بر گرفت و روی خاک سر گاوی بنگاشت، آهنگران از روی آن گرزی ساختند، فریدون با آن گرز گاو سر آهنگ جنگ کرد.
* از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه <><> بشاهی بسر بر نهادی کلاه *
* بر آن بی بها چرم آهنگران <><> بر آویختی نو بنو گوهران *
* زدیبای پرمایه و پرنیان <><> بر آنگونه گشت اختر کاویان *
* که اندر شب تیره خورشید بود <><> جهان را از و دل پر امید بود *
* بگشت اندرین نیز چندی جهان <><> همی بودنی داشت اندر نهان *
* فریدون سبک ساز رفتن گرفت <><> سخن را زهر کس نهفتن گرفت *
* برادر دو بودش دو فرخ همال <><> از و هر دو آزاده مهتر بسال *
* یکی بود از ایشان کیانوش نام <><> دگر نام پرمایه شاد کام *
* فریدون بایشان زبان بر گشاد <><> که خرم زییدای دلیران و شاد *
* که گردان نگردد بجز بربهی <><> بما باز گردد کلاه مهی *
* بیارید داننده آهنگران <><> یکی گرز فرمود باید گران *
* چو بگشاد لب هر دو بشتافتند <><> ببازار آهنگران تاختند *
* هر آنکس که زان پیشه بد نامجوی <><> بسوی فریدون نهادند روی *
* جهانجوی پرگار بگرفت زود <><> وزان گرز پیکر بدیشان نمود *
* نگاری نگارید بر خاک پیش <><> همیدون بسان سرگاو میش *
* بر آن دست بردند آهنگران <><> چو شد ساخته کار گرز گران *
* به پیش جهانجوی بردند گرز <><> فروزان بکردار خورشید برز *
عکس 19 شاهنامه در : گالری عکس ایران
فریدون بخون خواهی پدر خویش روی به پیکار نهاد، در خرداد روز (ششم) با سپاه و پیلان و گردانها و بار و بنه راه اروند رود پیش گرفت. چون بدانجا رسید از نگهبان رود خواست که کشتیها بر آب افکند و سپاهش را بدان سوی رساند. نگهبان رود، فرمان نبرد و گفت بفرمان ضحاک نباید بگذارم که پشه ای هم بی دستور و مهر شاه از این آب بگذرد. فریدون از این پاسخ خشمناک شد، باسب بر نشست، خود و سپاهش بی باک از آن رود ژرف گذشت و تازین اسب بآب فرو رفتند و بخشکی رسیدند و از آنجا بسوی بیت المقدس شتافتند. بیت المقدس را در پهلوی گنگ دژ هوخت خوانند.
* بتازی کنون خانه پاک دان <><> بر آورده ایوان ضحاک دان *
در آنجا از دور کاخی سر بآسمان کشیده دیده شد، فریدون دانست که کاخ ضحاک است. گرز گران گرفته بآن کاخ روی آورد، کسی از روزبانان کاخ پایدار نماند. فریدون سواره بکاخ اندر آمد، همه سران جادوان و نره دیوان آن کاخ را با گرز از پای در آورد و بتخت شاهی نشست.
دو دختر جمشید، ارنواز و شهرناز، از شبستان ضحاک بدر آمده بفریدون روی آوردند و از گرفتاری خود لب بگله گشودند. فریدون از آنان پرسید: ضحاک کجاست؟ گفتند: رفت بهندوستان تا در آنجا سر هزاران بیگناه را از تن جدا کند و از خون آنان تن بشوید و این چنین آسیبی را که اختر شناسان پیشگویی کردند از خود بگرداند. دلش همیشه از آن فال بد بی آرام و در سوز و گداز است.
* فریدون بخورشید بر برد سر <><> کمر تنگ بستش بکین پدر *
* برون رفت خرم بخرداد روز <><> بنیک اختر و فال گیتی فروز *
* چو از دشت نزدیک شهر آمدند <><> کز آن شهر جوینده بهر آمدند *
* زیک میل کرد آفریدون نگاه <><> یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه *
* باسب اندر آمد بکاخ بزرگ <><> جهان ناسپرده جوان سترگ *
* وزان جاودان کاندر ایوان بدند <><> همه نامور نره دیوان بودند *
* سرانشان به گرز گران کرد پست <><> نشست از بر گاه جادو پرست *
* برون آورید از شبستان اوی <><> بتان سیه چشم خورشید روی *
* بفرمود شستن تنانشان نخست <><> روان شان پس از تیرگی ها بشست *
* ره داور پاک بنمود شان <><> از آلودگی ها بپالود شان *
* پس آن دختران جهاندار جم <><> بنرگس گل سرخ را داده نم *
* گشادند بر آفریدون سخن <><> که نو باش تا هست گیتی کهن *
عکس های 20 و 21 شاهنامه در : گالری عکس ایران
آنگاه که ضحاک از پایگاه خود دور شد بیکی از بندگان خود بنام کندرو، نگهداری گنج و تخت و سرای را سپرد. کندرو که از برای سرکشی بکاخ در آمد، چشمش بیک تاجور نو افتاد که از یک سوی او شهر ناز و در سوی دیگرش ارنواز آرام گزیده اند و سراسر شهر را نیز لشگرش فرا گرفته است. کندرو خود را نباخت و سراسیمه نشد، بفریدون نماز برد. فریدون بدو گفت: برو آنچه تخت شاهی را باید فراهم ساز، نبید و جام می در گردش آر، رامشگران را بخوان و خوان بگستر. کندرو آنچه فریدون خواست فراهم ساخت، آنگاه که کندرو فریدون را با مهتران سرگرم می و رامشگران و خوان دید باسبی بر نشست. چست خود را بضحاک رسانید و آنچه در کاخ دیده بود باز گفت. ضحاک گفت: مهمان آنچه کندرو است، پیشکار دگرباره گفت: مهمان را با شبستان تو چه کار است که با دختران جم بنشیند و دست بگردن آنان اندازد؟
* چو کشور ز ضحاک بود تهی <><> یکی مایه وربد بسان رهی *
* که او داشتی گنج و تخت و سرای <><> شگفتی بدلسوزگی کدخدای *
* ورا کندرو خواندندی بنام <><> بکندی زدی پیش بیداد گام *
* بکاخ اندر آمد دوان کندرو <><> در ایوان یکی تاجور دید نو *
* نشست از بر باره راهجوی <><> سوی شاه ضحاک بنهاد روی *
* بیامد چو پیش سپهبد رسید <><> سراسر بگفت آنچه دید و شنید *
* سه مرد سرافراز با لشکری <><> فراز آمدند از دگر کشوری *
* بسالست کهتر فزونیش بیش <><> از آن مهتران او نهند پای پیش *
* بدو گفت ضحاک شاید بدن <><> که مهمان بود شاد باید بدن *
* چنین داد پاسخ ورا پیشکار <><> که مهمان ابا گرزه گاو سار *
* گر این نامور هست مهمان تو <><> چه کارش بود در شبستان تو *
* که با دختران جهاندار جم <><> نشیند زند رای بر بیش و کم *
* بگیرد ببرشان چو شدنیم مست <><> بدینگونه مهمان نباید بدست *
ضحاک از این گفتگو بر آشفت و خونش بجوشید، بیدرنگ با اسب تیز تک نشسته با سپاهی گران روی براه نهاد. خواست از بیراه بدرو بام کاخ (بیت المقدس) سر در آورد، لشکریان فریدون سوی آن بیراهه شتافتند. جنگ در آن تنگنا در گرفت، درو بام پر از مردم شهر بود. هر آنکس که از جنگاوری بهره ای داشت خواستار فریدون و از ضحاک بیزار بود. از دیوار ها خشت و از بامها سنگ فرو بارید، آنچنان که در روی زمین جای پا نماند. پیر و برنای شهر همه بلشگر فریدون پیوستند و از او فرمان بردند، سپاهی و شهری همه بکردار کوهی بجنبش در آمدند.
* بر آشفت ضحاک بر سان گرگ <><> شنید آن سخن کار زو کرد مرگ *
* بفرمود تا بر نهادند زین <><> بر آن باد پایان باریک بین *
* بیامد دمان با سپاهی گران <><> همه نره دیوان و جنگ آوران *
* زبی راه مر کاخ را بام و در <><> گرفت و بکین اندر آورد سر *
* سپاه فریدون چو آگه شدند <><> همه سوی آن راه بی ره شدند *
* همه بام و در مردم شهر بود <><> کسی کش زجنگ آوری بهره بود *
* همه در هوای فریدون بدند <><> که از درد ضحاک پر خون بدند *
* خروشی بر آمد ز آتشکده <><> که بر تخت اگر شاه باشد دده *
* همه پیر و برناش فرمان بریم <><> یکایک زگفتار او نگذریم *
* نخواهیم بر گاه ضحاک را <><> مر آن اژدها دوش ناپاک را *
ضحاک چون چنین دید چاره ای اندیشید که لشگر گاه خود را بکاخ رساند، سپس سراپای خود را با ابزار های جنگی بآهن بپوشانید تا کسی او را نشناسد، پس از آن کمند بر انداخت و به بام کاخ بلند بر آمد. از آنجا دید که شهر ناز با فریدون نشسته و بنفرین ضحاک لب گشاده، آتش رشک در سرش زبانه کشید. بایوان کمند اندر افکند و از بام فرود آمد. دشنه آبگون بدست گرفته بخون پریچهر شهرناز تشنه بود. همینکه پای روی زمین نهاد، فریدون بگرز گاو سر دست برد، چنان بر سرش کوفت که ترگش بشکست. خواست او را بکشد، خجسته سروش از آسمان فرود آمد و گفت از کشتن او دست بدار، هنوز زمان مرگش نرسیده، او را به بند اندر آور و بکوه دماوند برو و در آن کوه او را بسته نگهدار، هیچیک از خویش و پیوندش را نباید بسوی وی راهی باشد. فریدون چنین کرد، دو دست او را با کمندی از چرم شیر سخت به بست.
* پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی <><> زلشگر سوی کاخ بنهاد روی *
* زبالا چوپی بر زمین بر نهاد <><> بیامد فریدون بکردار باد *
* بدان گرزه گاو سر دست برد <><> بزد بر سرش ترگ بشکست خرد *
* بیامد سروش خجسته دمان <><> مزن گفت کو را نیامد زمان *
* همیدون شکسته ببندش چو سنگ <><> ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ *
* ببردند ضحاک را بسته خوار <><> بپشت هیونی بر افکنده زار *
* بیاورد ضحاک را چون نوند <><> بکوه دماوند کردش ببند *
* فرو بست دستش بر آن کوه باز <><> بدان تا بماند بسختی دراز *
* ببستش بر آنگونه آویخته <><> وزو خون دل بر زمین ریخته *
فریدون خود بتخت زرین ضحاک بر آمد و آیین بد و زشت او را بر افکند و هر گروه از مردم را بکار خود گمارد و همه را بنواخت و گفت:
* که یزدان پاک از میان گروه <><> بر انگیخت مار از البرز کوه *
* بدان تا جهان از بد اژدها <><> بفرمان گرز من آید رها *
ضحاک را بزنجیر بسته به پشت هیونی افکنده، خوار و زار تا شیر خوان بردند و بسوی کوه دماوند راندند. خواست در آنجا سر از تنش جدا کند باز سروش فرود آمد و رازی بگوش وی گفت که او را بسته در کوه افکن. در اندرون کوه غاری که بنش ناپدید بود، ضحاک را با میخ های گران بستند و جهان از بدآن نابکار بیآسود.
عکس های 22 و 23 شاهنامه در : گالری عکس ایران
کلیک کنید: بخش اول شاهنامه، کیومرث، هوشنگ، تهمورث، جمشید
شاهنامه بخش دوم، اینجا سرانجام جمشید، ضحاک
کلیک کنید: مبارزان
کلیک کنید: راه راستی
انوش راوید Anoush Raavid
حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ انوش راوید بنام: جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com
Personal opinion and articles by Anush Raavid on history and social history